آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آویسا

خلیج فارس زیبای ما! قسمت اول

خدای من خیلی خیلی سفر خوبی بود! بی مقدمه میگم 4روز رفتیم کیش و اندازه دو سال شارژشدم:) جای همگی خالی بود... دردانه ما هم خیلی خیلی خوش گذروند اصلا" فکر نمیکردم اینقدر مفهوم خوشگذرونی و سفر را درک کنه  بازی با آینه و نی نی اون تو لحظه ورود به هتل و در حال کنجکاوی محل مورد علاقه آویسا : تراس اتاقمون در حال تماشا ی "دیا" و "دو دو ها"(دریا و جوجو ها) ای خانوم بلا دوباره اومدی تو تراس!؟ دخترم هنوز از گلها می ترسه!!! قیافشو ببین! اینم مامان مانا و آویسا!   ...
30 دی 1391

کیش قسمت دوم

هوای کیش واقعا" عالی بود یعنی بهتر از این نمیشد. آویسا جون هم حسابی با دریا دوست شده بود و تا چشم باز میکرد میگفت :"دیا" جای پای دخترکم دخترک و باباش ! دخترک و مامانش در پارک دلفین ها دخترک و طاووس ژستشو! عشق منی تو!   ...
30 دی 1391

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور  کوه را به نام سنگ دلِ شکفته ی مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام کوچکم صدا بزن!   عمران صلاحی برای چند روز"مانا" بودم بیخود و بی جهت ناگهان مامان تبدیل شد به مانا! و چه حس ملسی بود شنیدن اسمت با شیرین ترین آهنگ دنیا از زبان آویسا! میگم ملس چون خودم هم سردرگمم بین شیرینی این صمیمیت ناگهانی و ترشی از بین رفتن نقش مادری!(البته از اون ترشی های خوشمزه که دخمل عاشقشه !) خلاصه اینکه خوش بودم و غرق لذت که باز هم ناگهانی و البته بیخود و بی جهت بازدیروز شدم "مامان"! از وقتی که اومده تو زندگیم روز شماری میکردم که کلمه "مامان " را یاد بگیره و صدا...
18 دی 1391

پنجشنبه 7 دی

این روز با عزیز دلم رفتیم مهمونی . آخ جون نیکی چه اسباب بازیهایی داره! یکتا: آویسا جون میذاری منم بازی کنم؟ سه تا فرشته در سه سن مختلف ! اولین بار که گل دخترم با پاستل نقاشی کشید(در واقع خط خطی کرد) اینم تاب نیکی جون که همه بچه ها باهاش کلی حال کردن!   و اینم یک بازی دیگه که خاله فاطمه دوست عزیز مامان یادش داد ...
11 دی 1391

جمعه 8 دی ماه

عصرمن و آویسا و بابا رضا رفتیم پاساژ بوستان تا دخترک توی زمین بازی آنجا خوش بگذرونه:) آویسا خانوم خاطرش خیلی عزیزه چون بابا رضا اصلا" از این پاساژخوشش نمیاد و لی ایندفعه تا من گفتم که مدتهاست دلم میخواد آویسا را اونجا ببریم قبول کرد :* دیدن ذوق و در عین حال تعجب آویسا خیلی خیلی شیرین و لذت بخش بود. عزیزکم از دیدن اون همه بچه یکجا چشماش گرد شده بود:)) تاب سواری با هیجان بسیار وروجک یکجا بند نمیشد اصلا" نمیشه ازش عکس گرفت!! اسم این اسباب بازی را بلد نیستم اما هر چی بود خیلی باحال بود و آویسا هم از همه بیشتر دوسش داشت(یک چیزی شبیه ماشین بود که از روی یک ریل شیب دار سر میخورد پایین)     یک ساعت تمام اونجا با...
11 دی 1391

18 ماهه ای عزیز

نازنین مامان !یک سال و نیم از تولدت گذشت ، مادر بودن حس قشنگیست که آن را مدیون توام !تویی که بهانه منی برای زیبا تر دیدن دنیا برای لذت بردن از لحظه لحظه حیات و برای کودکی کردن دوباره پابه پای تو! خداوندا سپاس تو را به خاطر سلامتی دلبندم برای همه روزهایی که تو دستمونو میگیری و سایه متعالیت رابر سر زندگیمون افراشته ای! خدایا منو ببخش اگه صبرم کم بود ،اگه گاهی غرغر کردم ،اگه خامی و بی تجربگی کردم! اگه به شیوه تربیتی خودم مغرورانه اعتماد کردم و ناخواسته شاید به بزرگترها بی احترامی کردم! خدایا شکرت که کودکی سالم بهم عطا کردی!شکرت که می تونم با خیالی آسوده از لحظه لحظه بالیدنش لذت ببرم! شکرت برای همه چیز   ...
2 دی 1391

آویسا وآترا

آترا ی قشنگم دقیقا" یک سال و نیم از آویسای من بزرگتره ببینید چقدر این تفاوت سن محسوسه! همیشه از اینکه آویسا تو فامیل همبازی داره خوشحال بودم اما هنوز برای اینکه با هم بازی کنن خیلی راه دارن فعلا" که خیلی کوچک هستن! ...
2 دی 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد